من با مامانم رفته بودم پارک ملت. داشتم با اسکیتام بازی می کردم که یه هو یه سنگ رفت توی چرخ اسکیتم. اسکیتم خراب شد. آخه چرخش دیگه نمی چرخید. من خیلی ناراحت شدم. گریه هم کردم. مامان گفت اسکیتم درست می شه. بردمش پیش مربی اسکیتم. آقا پدرام اونو دید. پیچاشو باز کرد. سنگ بد جنس و در اورد. خیلی خوشحال شدم. آخه من خیلی اسکیتمو دوست دارم. بعدشم با اسکیتام بازی کردم . بعدشم رفتم دفتر پیش بابا محمدم. پیاده رفتیم بیرون شام خوردیم. می دونید چی خوردیم پیتزا و مرغ سوخاری. یه بچه اومد پیشمون و همش به ما نگاه می کرد. مامانم بهش غذا داد. اونم خوشحال شد و غذا رو برد پیش مادرش با هم داشتند می خوردند که ما رفتیم.