بادبادک بازی در پارک پردیسان
من امروز در خانه مشق هایم را نوشتم و به پارک پردیسان رفتم آنجا پدرم با بادبادکی را هوا کرد و من کمی بازی کردم و به پدرم کمک کردم. من و پدرم دو بادبادک را به همدیگر وصل کردیم و هوایش کردیم. آنقدر هوا رفت انگار رفت بود بالای ابرها. من خیلی خوشحال شدم و به بادبادک یاد می دادم که بالاتر برود من یک چوب بادبادک را در درست کرفتم و دستم را بالا کردم تا به بادبادک پرواز یاد بدهم.
من از اینکه بادبادک بالای ابرها رفته بود خیلی خوشحال شدم و به پدرم گفتم: بابا این بادبدک خیلی بالا رفته است. پدرم گفت: بله پارمیدا جونم. من در خانه مادربزرگم داشتم فیلمی نگاه می کردم و یک تبلیغ بود که تبلیغ شکلات پارمیدا بود من به مادر بزرگم گفتم: ا این شکلات پارمیدا است. مادربزرگم گفت: پارمیدای واقعی خوشمزه تر از شکلات پارمیدا است زیرا شکلات پارمیدا تلخ تر از پارمیدا است.
دختر خاله من در خانه ی مادربزرگم زندگی می کند. او می خواست به عروسی برود. من لگوهای او را برداشتم و یک جنگل که توش یک تمساح بود یک شیر بود یک شیر مادر بود و یک شیر بچه بود و یک فیل خندان بود درست کردم.
وقتی مادر و پدرم آمدند، من مادرم را بغل کردم و بعد با پدرم لگوبازی کردم و من چند نگین پیدا کردم و روی نان لگویی گذاشتم. و یک آینه و سه گل و یک هویج گذاشتم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 22:31 توسط parmida mostafaei
|