ماجراهای افتادن دندان من
من دیشب رفتم خانه مادربزرگم. دندونم خیلی لق بود داشت می افتاد. بعد مامان بزرگم با نخ دندون دندونم رو کشید. اصلا درد نداشت. ولی خون اومد.
شب دندونم رو گذاشتم زیر بالشتم و خوابیدم. صبح که پا شدم. فرشته مهربون جایزمو اورد. گذاشته بود روی میزم. بعد من بازش کردم. دیدم سه تا پروانه بودند که چهارتا ماژیک هم داشت. و چند تا اکلیل هم داشت. با بابام اونها را نقاشی کردیم. بابام پروانش رو خط خطی کرد اینقدر خوشکل شد. اونها رنگارنگ شدند. بعد من واسه مادرم را نقاشی کردم. واسه خودم هم نقاشی کردم.اینقدر خوشکل شد که زدم به لوستر. بعد من به هر سه تا شون گفتم سلام سلام حالتون خوبه. سلام سلام خوبین بعد هم اونها گفتند بله بله ما خوبیم. مرسی ما رو خوشکل کردی. ![]()
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان ۱۳۸۸ ساعت 18:5 توسط parmida mostafaei
|